مشکلی که زیر کمر بعضی ها دارد ...
حتمن شما هم تا حالا از تجمع و اعتراض و اعتصاب دانشجویان ِ زنجانی به خاطر بر ملا شدن ارتباط مثلن نامشروع معاون فرهنگی ِ دانشگاه با یکی از دخترای ِ دانشجو که احتمالن ۲۰ سال از وی کوچکتر هم بوده خبر دار شده اید . اگر هم نشده بودید الان خبر دارید . کامل آن را از http://www.payamnews.ir/بخوانید . البته اگر موفق به باز کردنش بشوید !
اما دیدن تصویر یک مدیر به اصطلاح فرهنگی در حالی که یقه ی پیراهن اش تا شده و چنان آشفته بود که نمی دانست چه باید بکند وباچهره ای به شدت رنگ پریده در حال باز کردن پرده ی بسته ی پنجره های اتاق اش است و دخترکی مانتو به تن و بدون سر پوش ( همان روسری ) که در حال فرار بود ، ابتدا مایه ی بهت می شود و سپس می توان لبخندی نه از روی رضایت که از سر درد زد !
دیدن سیمای این استاد قرآن و مسئول کمیته ی رعب آور انظباطی دانشگاه در حالی که مچ اش را چند دانشجوی شجاع باز کرده اند و در حال بال بال زدن برای فرار از آن وضعیت ، تقریبا دل هیچ کسی را نسوزاند ! این اولین بار نیست که چنین دست خلوت نشینان رو می شود و آخرین بار ان نیز نخواهد بود . در گذشته ای نه چتدان دور نیز در همین شهر ما معاون و قائم مقام صدا و سیمای زنجان را نیز به جرمی شبیه به همین باز داشت کردند . در آن حادثه البته جان فرد مچ گیر توسط مجرم گرفته شد که با توسل به پول ماجرا ختم شد .
البته این ها حوادث و ماجراهائی ست که رو شده و خدا می داند که چه کثافت کاری هایی که هنوز پنهان مانده است . باید به این نکته نیز توجه داشت که چنین بی بند و باری ها مختص اصول گرا ها نبوده و در میان اصلاح طلبان نیز وجود داشته است . در همین استان ما و در زمان حضور اصلاح طلبان مدیر کلی در مصدر کارها بود که تنها زنی که اودر اداره اش طالبش نشده بود ، زنی پا به سن گذاشته و در شرف بازنشستگی بود !
این در حالی ست که تلویزیون جمهوری اسلامی بارها فساد اخلاقی سران غرب را موضوع برنامه های خود قرار داده و آن ها را موجوداتی مفسد خطاب می کند . اما تا کنون چند مدیر ایرانی به همین جرم استعفا داده و یا مفتضح شده است ؟! نتیجه ی پرونده هایی چون قتل زهرا کاظمی و آ ن پزشک زن همدانی به کجا رسیده است ؟! فرق ما با آن ها دقیقا در همین نکته است .
خدا ختم به خیر کند ...
__________________________________________________
راهنمای بلوتوث دانشجوئی ِ دانشگاه زنجان
با توجه به آغاز تابستان و نیاز مبرم به ساخت بلوتوث برای گذران اوقات فراغت ، موارد زیر برای ساختن یک بلوتوث خانه خراب کن که بترکاند ، توصیه می شود :
۱ - یک عدد مقام مسئول که به شدت شل بوده و تا کمی و قسمتی ول !
۲ - توصیه می شود که این مقام مسئول حتمن مسئول یک جای خیلی مهم باشد . ترجیحن واحدهای فرهنگی مقبول تر است !
۳ - یک عدد دانشجوی ِ دختر با درجه ی ِ عشوه ی ِ بالا و ترجیحن دارای بالانس حرکتی !
۴ – یک عدد اتاق ِ خیلی بزرگ برای بدو بدو کردن و تعداد زیادی پنجره برای ِ پرده داشتن !
۵ – تعدادی دانشجو ی ِ ذبل و زرنگ با کمی تا قسمتی خرده شیشه به همراه ِ جند عدد تلفن همراه بلوتوث دار ترجیحن با دوربین 5 مگاپیکسل برای حرکت در مسیر مقام مسئول ِ رنگ پریده و در حال بال بال زدن !
۶ – تعداد متنابهی دانشجوی ِ دارای موبایل بلوتوث دار برای اعتصاب و تظاهرات و اعتراض و غیره !
۷ – یک عدد رئیس ِ دانشگاه و چند مسئول برای پاسخگویی !
۸ – مقداری خاک برای ریختن به سر مسئولان و مقامات مسئول !
۹– ...
در همین زمینه برای مقابله با این گونه حرکات دشمن پسند و آب به آسیاب دشمن ریز دانشجویی ، موارد زیر توصیه می گردد :
۱ – از این پس همراه داشتن هر گونه تلفن همراه دوربین دار در دانشگاه ممنوع شود !
۲ – هیچ مقام مسئول فرهنگی و غیره، اتاق بزرگ با پنجره های ی فراوان برای ارشاد دانشجویان نداشته باشد !
۳ – هرگونه بالانس و عشوه گری دخترانه ممنوع شود !
۴ – مقامات مسئول ترجیحن بالای 80 سال سن داشته و در صورت لزوم ( ... ) باشند !
۵ – قبل از تعطیل کردن هرگونه انجمن اسلامی ِ دانشجوئی ، در خصوص مقامات مسئول دانشگاه و اتاق های شان و اندازه ی ِ شل و ول بودنشان و نیز هر گونه دختر با فرکانس بالای بالانس ِ دشمن کور کن تحقیقات مفصل به انجام برسد !
۶ – هر گونه خاک برای ِ ریختن بر سر مقامات مسئول از دانشگاه جمع آوری گردد .
۷ - ...
نتیجه ی ِ جیگری : حضور ِ یک عاقد و یک دستگاه محضر ِ ازدواج در تمامی ی ِ دانشگاه ها الزامی گردد !
نتیجه ی ِ مذبوحانه : مقامات مسئول ِ دخترکان و پسرکان جدا شوند . خانم ها برای دخترها و آقایان برای پسرها !
نتیجه ی ِ شیر تو شیر : بادا بادا مبارک بادا ، ایشا اله مبارک بادااااااااااا ... !
________________________________________________________
عشق
برخواستن
نو شدن
عشق یعنی رسیدن
فرصت دوباره ی ِ تر شدن
***
ممکن از نا ممکن
فریاد ِ شدن
درد مشترک بودن
عشق یعنی ما شدن
***
قطره بودن نیست
دریا شدن است
عشق منطقش بوسیدن است
اشک را بلعیدن
حس زیبای ِ نهایت دیدن
عشق جان به پای « او » دادن است ...
***
بودن از نابودن
سرمه ی ِ درد بی درمان
عشق ناخورده مست کردن
در پی اش
دل را به « راستی » پاک کردن است ...
***
عشق کو به کو آوارگی ست
برگ گل را دلدادگی ست
سر به پیری
شادابی و تازگی ست
عشق
نام دیگرش سادگی ست
معنی ِ
کامل ِ
زندگی ست ...
______________________________________
طرفداران شیخ حسن نصر الله در لبنان
طرفداران شیخ حسن نصر الله در ایران

................................................................................................ تا سلامی نو
باران که می بارد
هوا دم کرده و ابری بود . هوایی که دلگیر بود . هوایی که ته ِ دل را خالی می کرد . هوایی که داشت کبود می شد از شدت خفگی ... مثل بغضی نشکسته ! یا مثل چشمی لبریز از اشک که قصد ریختن ندارد ! مثل دیواری ترک برداشته که فرو نمی ریزد ! مثل بهت دائمی پیرمردی که هر روز ، روی نیمکت وسط میدان می نشست و به گوشه ای دور از دسترس عابران خیره می شد .
در هیاهوی بی فرجام ِ آمدن و شدن عابران ، دخترک روزانه ای در کنار مادر ش ، با نگاه معصوم و لبریز از نشاطش به عا بران نگاه می کرد . لاغر و نحیف بود . لبانش خشک و موهای اش بی شانه بود . اما نگاهش فریاد زندگی ... از آن چشم هایی که همیشه ستاره ای درخشان در انتهای اش سو سو می زند .
هوا پر بود از غبار . غباری که از زیر چرخ ماشین های رنگارنگ و عابرها بلند می شد و قصد آرام گرفتن نداشت . از یک طرف میدان مانند موج دریای طوفان زده ، بلند می شد و در این طرف میدان خودش را به صورت مردمان عابر می کوبید . به پوست دخترک چسبیده به چادر چروک و سیاه شده ی مادرش !
دختر کوچولوی داستان ما گاه به زمین نگاه می کرد و گاه به گام های عابرانی که می گذشتند . تند و آرام . رنگ به رنگ . استوار و بی حال . دخترک چشمانش را به سمت آسمان گرفت . ابرهای تیره ، تیره تر شده بودند . لبخند دخترک راضی بود . حالا نگاهش به کفش های خودش بود . جفتی کفش پلاستیکی که از شدت کهنگی ، رنگ زرد ش به قهوه ای طعنه می زد !
نسیم خنکی از میان غبار خاکی میدان رد شد و صورت نشسته ی دخترک را به بازی گرفت . چشمانش را بست تا لذت نوازش صورتش را بیشتر حس کند . خیسی ی ِ قطره بارانی لبانش را خیس کرد . چشمانش را باز کرد و آن دو گوی درخشان را به سمت آسمان گرفت و خندید . دندان های اش را آسمان دید . باران می بارد . مادر او را به سمت دیوار کشید . دخترک نرفت . زیر باران ماندن را ترجیح داد . دلش می خواست نفس های اش را هم خیس کند . خوشحال بود . می رقصید و زیر باران می چرخید . دست های اش را باز کرد و چشمانش را بست . مثل پرنده ای که می خواهد بپرد . در شلوغی ِ فرار عابران از زیر باران ، شوق دخترک دیدن داشت . مادر از دیدن دختر شادش می خندید . نگاهشان که به هم رسید ، کنار مادر آرام شده بود . رو به او کرد و گفت : خیلی خوب شد مامان . حالا که بارون اومد میوه ها هم حتمن زیاد می شن و ارزون ... اونوقت ما هم می تونیم میوه بخوریم ... !
خنده بر لبان مادر به هم ریخت ... دخترک بی خبر از لبخند کج شده ی مادر ، هنوز به باران فکر می کرد ... او هرگز قطره های باران را از قطره های اشک مادرش تشخیص نداد ... و مادر ... اشک های اش را با باران قسمت کرد ... و زیز لب گفت : وقتی که بارون اومد .... !
* * *
دخترک کنار چرخ میوه فروش ایستاده و چشمانش را به میوه های درخشان دوخته بود ... میدان پر بود از چشمان خیره ... از دخترک های باران و امید ... از مادران باران زده ... پر از عابران بی خبر ...
لبریز از بهت دائمی پیرمرد ....
______________________________
آدمای بی نشون
یکی بود
گوشه ی ِ یک کوچه ی ِ تنگ
تو نگاهش حسرت یک لبحند
هی و هی ، تند و تند
زیر لب زمزمه می کرد :
لب خندون دونه چند ؟!
دل ناودون کیلو چند ؟!
***
یه جایی
یه جای دور
شایدم همین جاها
توی یک کلبه ی ِ بی نور و سیاه
یکی بود
یکی از اون آدمای بی نشون
آدمای کور و کر
آدمای عینکی
کچل
زناشون
گیس بریده
کلاه گیس به سر
مرداشون
دندون عاریتی تو دهن
هی و هی ، تند وتند
داد می زدند :
دل خاکی
دست دوم یا که اسقاط
مثقالی
سیری دوزار
نداری
بیا ببر
نداری
مفت بخر ...
***
یکی از همونا
همونا که چشماشون
دماغ نداشت
اخماشون
گره نداشت
مردک سبزی فروش
که سبز نبود
تو گلوش
زخم فریاد نبود
هی و هی ، تند وتند
داد می زدن :
دردامونو قورت بدیم
فردارو نشون بدیم
زندگی
یه جایی همین وراست
توی تمبون ِ ننه
ننه ی ِ راز و نیاز ... !
_________________________________________
یک خبر بد
خبرنگاران روزنامه ی مردم نو به دلیل پی گیری حقوق صنفی خود اخراج شدند .
خواندن و شنیدن این خبر شاید در ابتدا مایه ی حیرت شود . اما با نگاهی به وضعیت مطبوعات زنجان در چند ماه اخیر و به خصوص بعد از روی کار آمدن دولت نهم ، نباید خیلی هم تعجب کرد ! آنچه که این روزها اهمیت ندارد تولید خبر است . حتم دارم که این خبر بیشتر از همه مایه ی مسرت آن هایی شده است که با انتقال آزاد اخبار مشکل دارند . متن کامل خبر را از اینجا بخوانید :
http://zanjan.isna.ir/mainnews.php?ID=Photo-18192
____________________________________________________
یک عکس
صورتک ها

................................................. تا درودی نو
امام جمعه زنجان وافسانه ی گرانی !
امام جمعه ی زنجان از جمله افرادی ست که جالب سخن می گوید . جالب از این جهت که هرگز از سخنانش او را نخواهید شناخت !
مدتی پیش وی در نطقی آتشین و در نقد دولت و نمایندگانش در استانداری زنجان ، حاکمان زنجان را مشتی اوباش معرفی نمود که در زمان خودش بسیار مورد توجه قرار گرفته بود . دلیل وی برای انتساب این لقب به دولتمردان زنجانی چندان مهم نیست . چرا که این اولین بار بود که وی چنین بی پروا سخن می گفت و همین مقدار بس بود تا مردم عادی از او چهره ای منتقد و البته خوش آیند بسازند .
در مرتبه ی بعدی وی ضمن حمایت از عده ای از مدیران کل سعی نمود که لابی قدرتمندی در برابر پشت میز نشینان استانداری به وجود آورد که در اولین پاتکی که در برابر تک خود دریافت نمود ، مدیر بهزیستی را که گویا از منصوبین وی و مورد حمایت بیت اش بود، شبانه و بدون هیچ دلیل موجهی عزل نمودند . اما با انتخاب عزیزی (فرماندار ابهر ) به سمت شهردار زنجان وی توانست قدرتش را در مجموعه ی شهر تقویت کند . عزیزی زمانی رییس دفتر وی در شهر دیگری بود و این فرصت بسیار خوبی بود تا او نفوذش را بیشتر کند .
اما همه ی این ها را گفتم تا به این مطلب برسم که امام جمعه ی زنجان در حالی که در بیشتر شهرها و استان ها ائمه ی جمعه از گرانی ها شکایت داشتند و به دولت هشدار می دادند ، در یکی از نطق های هفتگی خودش آن را ساخته ی ذهن دشمنان نامید و منتقدان دولت در این زمینه را عده ای بی فرهنگ خطاب نمود که کار شکنی می کنند ! نکته ی جالب موضوع این بود که گرانی های اخیر و تورم بی سابقه ی موجود ، توسط خود دولتیان نیز بیان شده و به آن معترف بوده اند . حتی شخص احمدی نژاد نیز بر آن صحه گذاشته است . حال چگونه وی به این نتیجه رسیده است که گرانی ها ی موجود شایعه می باشد ؟! یحتمل دلیل خاصی دارد که خودش بهتر می داند !
این را هم اضافه کنم که امام جمعه ، رسم و سنت دیرین بزرگان دین و ائمه ی جمعه در زمین نشستن و پذیرایی از مهمانان به شکل سنتی را با مبله کردن اقامتگاه خود ، شکسته است . این البته شاید هیچ ارتباطی با مواضع ذکر شده نداشته باشد . اما نشان می دهد که با امام جمعه ای علاقمند به توسعه طرف هستیم ! ارتباطش را هم نمی دانم !
تا شما چه نظری داشته باشید .

رقص قیمت ها
با توجه به این که انجمن با مزه ی حمایت از حقوق مصرف کنندگان اعلام نموده گه « رقص » قیمت ها ، مصرف کنندگان را سردر گم کرده است ، موارد زیر در راستای آشنایی با انواع رقص به استحضار می رسد تا ملت همیشه در صحنه از سر در گمی نجات یابند .
1 . رقص قیمت گوشت : بندری لرزان با دست های باز و لرزش شدید ِ ( زبانم لال ) سینه ها !
2 . رقص قیمت برنج : لزگی با اندکی دور زدن موزون و کوبیدن پای چپ روی پای راست .( حالا اگر بر عکسش هم شد اشکال ندارد )
3 . رقص قیمت نان : چون نان برکت خداست ، این رقص به صورت یوگا و بالانس آفتاب مهتاب انجام می شود !
4 . رقص قیمت تخم مرغ : « چا چا » ... و چون مصداق تهاجم فرهنگی می باشد ، می توان آن را به صورت « جا جا » هم اجرا نمود !
5 . رقص قیمتت مرغ : شش و هشت خودمان با اندکی بابا کرم و ( دوباره زبانم لال ) قر ِ کمر !
6 . رقص قیمت میوه : با توجه به واردات میوه از فرنگستان و برای دوری از هر گونه غرب زدگی و زنگ زدگی ، با دیدن این نوع از قیمت ها ، می توان با رقص آفریقایی و بومبا بومبایی به استقبال اش رفت !
7 . ...
نتیجه : نگوییم رقص قیمت ها ، بگوییم حرکات موزون قیمت ها !
راز
خبر داشتی
چشمانت
بهتر از نگاه چارپاره ی قلبت
دروغ می گوید ...
برایت
ترانه ای بی صدا ساخته اند
درخالی ترین بی مکان اندیشه ات .
عشق
نیز
چاره ی درد تنهاترین سکوت
نبود ...
***
در نرفتنت
راز ی نبود
جز
راز پنهان عشق به ستاره ...
***
و اینک
هنگام رفتن است
زمان پاک کردن سیاه بختی ِ ستاره ... !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
............................................................................. تا سلامی نو .
احمدی نژاد ما
حکایت این رئیس جمهوری ما ، کم کم در حال تبدیل شدن به حکایت هزار و یک شب است ... او در آخرین اظهار نظر از حول حلیم یک راست افتاده داخل دیگ ! به هر حال بعد از مدت ها فهمیدیم که علاوه بر دست های پنهان و آشکار و عوامل دشمن ، بعضی از وزارت خانه ها و بانک های تحت دستور دولت نهم و یک سری چیز های دیگر هم ، در تورم و گرانی و هزار کوفت و زهر مار دیگر دخیل بوده اند ... به این می گویند انتقاد رئس دولت از دولت ... این آقا اول اصلن گرانی را قبول نداشت و آن را ساخته ی عناد ورزان و دشمنان عنوان می کرد ... بعدها که آش شور تر شد ضمن قبول کردن موضوع ، گفت که قراره معجزه بکند ... یک کم بعد آش همچین شور شد که صدای سر آشپز هم در آمد ... اینجا بود که داماد افتاد توی دیگ ... یحتمل اگر همینطور ادامه پیدا کند در اعتراف بعدی خواهد گفت که مقصر اصلی رئیس جمهور است و خودش بی تقصیر !!
به هر حال احمدی نژاد با حالی داریم ... هیشکی از این احمدی نژاد ها ندارد که ندارد !
_________________________________________
توضیح
بعضی وقت ها کامنت هایی اینجا می بینم که اصلن معنی و ربطش به خودم را متوجه نمی شوم ! با توجه به حضور گوگل که معمولن برای پیدا کردن گمشده ها ازش استفاده می شود ، وجود این تشابهات هم دور از ذهن نخواهد بود ... کامنت هایی بی آدرس ... که امیدوارم این بار هر کس اشتباهی خواست کامنت بگذارد حداقل آدرسش را هم بگوید تا رفع سوتفاهم شود ... ممنون !
________________________________________
روابط عمومی هسته ای
چند وقت پیش برای جلسه ای به فرمانداری دعوت شدیم . بماند که اصولن تا آخر نفهمیدیم که دستور جلسه چیست ؟ آقای فرماندار ( که گویا قبل از این پست ، آسفالت کار بوده است ) ، در ابتدای سخنرانی مبسوطش در رابطه با انرژی هسته ای به صورت مفصل حرف زد . از کیک زرد تا معادله هایی که باعث شکافته شدن هسته می شود! از سانتی فیوژ ها تا پلوتونیوم و اورانیوم و ارتباطش با زن مش قنبر و شوهر فخری خانم ذلیل مرده ! به حتم می گویید این مسائل چه ارتباطی با روابط عمومی دارد ؟! یحتمل داشته است ! از آنجایی که معمولن که نه ، همیشه آن ها بیشتر و بهتر از ما ( یعنی مردم همیشه در صحنه ) می فهمیده اند ، همه ی حاضران با دهان هایی باز و چشمانی گشاد شده به این سخنرانی کاملن علمی با لهجه ی ترکی توجه نموده و بعضی از دوستان و همکاران تازه کار و به شدت داغ ، یاد داشت هم بر می داشتند که خدای ناکرده چیزی را از دست ندهند !
خلاصه برای شروع سال جدید خیلی مفید بود ! هم دوستان قدیمی که بازمانده ی نسل دایناسورها می باشند را ملاقات نمودیم و هم کلی مایه ی انبساط خاطرمان شد ... به این می گویند روابط عمومی فعال ... و البته هسته ای !
______________________________________
فریاد خاک
بی هیچ نامه ای
رفته ام
می روم
خواهم رفت . . .
بی سلامی
خنده به پیشوازت
فرستاده ام
می فرستم
خواهم فرستاد . . .
سردرگریبان که شوی
مردمان ِ ساده ای شوی
حرفشان
باد را می خنداند و
زمین را قلقلک می دهد .
آن گاه
سجاده ات
آتش
و فریادت
خاک
شود
می شود
خواهد شد . . .
_________________________________________
یک عکس
سنجاقک

دوست ندارم اولین پست سال نو از نا امیدی باشد . اما اگر شماهم به جای من این خبر را می خواندید شاید مثل من غمبرک می گرفتید و حسرت نیم جو بزرگی و اعتبار را می کشدید !
« ایرانیان بی اعتبارترین مردم جهان شناخته شدند - آسوشیتدپرس
آسوشیتدپرس به نقل از یک مرکز معتبر مطالعاتی در سویس گزارش داده است که اتباع ایرانی - پس از اتباع افغانستان - در زمینه بدست آوردن اجازه سفر به دیگر کشورهای جهان بی اعتبارترین ملت جهان شناخته می شوند. طبق این گزارش مردم کشورهای فنلاند - دانمارک و آمریکا با داشتن اجازه سفر بدون ویزا به 130 کشور جهان معتبرترین و اتباع ایران با داشتن اجازه سفر بدون نیاز به ویزا به 14کشور دنیا بی اعتبارترین اتباع یک کشور در جهان محسوب می شوند .. در میان 195 کشور مورد مطالعه ایرانیان رتبه 194 را بدست آورده اند و به این ترتیب بعد از اتباع افغانستان در قعر جدول اعتبار جهانی جای گرفته اند . جالب اینجاست که طبق این لیست اتباع کشورهای قحطی زده ای مانند بورکینافاسو - اتیوپی - سومالی و جیبوتی در جهان به مراتب معتبرتر از مردم ایران هستند . این خبر متعلق به آخرین نتایج تحقیقاتی موسسه هنلی اند پارتنرز در سال گذشته بوده و ظاهرا در ایران انعکاسی نداشته است. »
خواندن این متن تنها یک حس پر رنگ را در وجود خواننده ی ایرانی اش ایجاد می کند . حس بزرگ تحقیر . حسی که خطوط چین های پیشانی ات را درشت و رنگ چشمانت را به خون می نشاند . حسی سر شار از نفرت . نفرت از چه کسی اما ؟!
چه کسی می داند چه چیز و چه کس یا کسانی ما را به این رتبه از منزلت جهانی رسانده اند ؟! بی شک کار یک سال و دو سال نیست . کار استکبار جهانی هم نیست ! کار دشمنان پیدا و پنهان نیز نیست . این رتبه حاصل رفتار ما ایرانی هاست . ما که در طول این سالیان چنان غرق در خودخواهی هامان و زیاده خواهی هامان شده ایم که فراموش کردیم قیمت همه ی این ها را به بهای گرفتن آزادی از ما داده اند . ما یی که امروزه روز حتی جرات دفاع از آزادی فرزندمان را نداریم . مایی که به راحتی به فرزندانمان راه و رسم دروغ گفتن و ریا کردن را می آموزیم که مبادا در آینده کلاهش پس معرکه باشد ...
یک بار دیگر متن را بخوانید . . . و بعد فکر کنید . . . !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دستور مرگ ( 2 )
ادامه داستان بمباران شیمیایی حلبچه
مرد کرد همراه با چند نفر دیگر که در بینشان زن و بچه هم دیده می شد ، با ظاهری آشفته و چشمانی پف کرده و تنی تاول زده به سمت نیروها می دویدند و مدام تکرار می کردند : کیمیایی . . . کیمیایی . . . کیمیایی ! بین نیروها همهمه افتاد . آن هایی که معنی فاجعه رامی دانستند ، آشفته تر و نگران تر از بقیه بودند . اولین دستور خیس کردن دستمال ها و جلوی دهان گرفتن آن ها بود . فرار به بلندی ها هم دستور بعدی بود . غبار شیمیایی روی زمین می خوابید و به بالا نمی رفت . پس بالای تپه ها امن تر از دامنه هاش بود .
بوی سیر و خیار و سبزی تازه همه چا پیچیده بود . هنوز نمی فهمیدیم که چه اتفاقی افتاده است . این که چه بلا یی در حال ناذل شدن بود ! اما بعد ها فهمیدیم که منطقه ی ما با بمب های خردل و اعصاب بمباران شد . هنوز چند ساعت نگذشته بود که بیشتر بچه ها دچار سرفه های شدید و تهوع و اسهال خونی شدند ... بعضی ها هم سر درد های وحشتناک سراغشان آمده بود . بمب ها تاثیر مخرب خودشان را شروع کرده بودند ! اثراتی که قرار بود سال ها با ما همدم باشد و زندگی مان را تغییر دهد .
گردان ما باید به روستای لشگر گاه بر می گشت . پیاده روی شروع شد . در حالی که هیچ کدام مان نای راه رفتن نداشتیم . خستگی چند شب بی خوابی و عملیات چند شب پشت سر هم . در نهایت آثار وحشتناک بمب های شیمیایی که کم کم داشت مصدو م های خودش را اسیر خودش می کرد . مانند عفریتی که اندک اندک سایه سیاه خودش را گسترده تر می کرد .
در طول راه با گرو ه های کردی روبرو می شدیم که یا همگی کشته شده بودند و یا در حالی که چشمانشان تاول زده بود ، در کنار جاده منتظر کمک بودند . برای نوجوانی 16 ساله مثل من که تا آن روز مرگ را هرگز از نزدیک نه دیده بودم ونه تجربه کرده بودم ، کم کم دیدن جنازه های روی هم انباشته شده عادی شد ! پشته هایی که از کودک و زن و مردو پیر تشکیل شده بود . چهره ها یی که در لحظه ای روح از تنشان بیرون زده بود . لحظه ای همراه با لبخند ، زجر ، انتظار ، بهت ، نا باوری و گاه آرامش ! مردمی که نمی دانستند به کدام جرم تنبیه شده اند . تنبیهی که مرگ بود . آن هایی که در گوشه کنار جاده مانده بودند و در عذاب و درد سوختن و تاول در خواست یاری داشتند ، در وضعیتی دهشتناک به سمت نیروها می آمدند و ما هم هیچ چیز نداشتیم تا دستشان را بگیریم . خود ما در آن شرایط نیاز به کمک داشتیم . آن صحنه ها هرگز از یاد ها نمی رود . زن با کودکی در آغوش جلوی نیرو را گرفت و به زبان کردی حرف می زد و زجه می زد . کودکش با صورتی کاملا سوخته نفس نمی کشید . کسی جرات نداشت آن نوزاد که به تکه ای گوشت سوخته تبدیل شده بود را از دست زن بگیرد . خود او هم حال و روز خوبی نداشت . دست ها و تمام صورتش پر از تاول های بزرگ و آب دار بود . از کنارش عبور کردیم . در حالی که کسی جرات نزدیک شدن به او را نداشت . حتی توان نگاه کردنش را نیز نداشتیم .
از زمین و آسمان مرگ می بارید . کودکی نیمه جان در کنار جسد مادر ... پیر مردی نیمه جان که تن بی جان همسر پیرش را در آغوش داشت و با صدایی گرفته ناله می کرد ... مثل این بود که داشت با خدای اش حرف می ئزد ... شاید شکایت اش این بود که چرا زنده مانده بود تا پر پر زدن خانواده اش را ببیند ... کامیونی که تبدیل به ارابه ی مرگ شده بود ... همه ی آن هایی که به امید زنده ماندن سوارش شده بودند در دم جان داده بودند ... حتی فرصت وداع با هم را پیدا نکرده بودند ... این ها تصاویری بودند که در مسیر بازگشت ما در برابرمان بودند ... تصویر مرگ با همه ی زشتی های اش . مرگی همراه با درد ...
در لشرگرگاه فرصت فکر کردن به همه ی دیده های مان را نداشتیم . هیچ خوراکی را معده ی بیمار و مصدوم ما نمی پذیرفت ... و در آن شرایط تنها چیزی که توان سرپا ماندن را به ما می داد ، شوق برگشتن بود . برای کم کردن اثرات آلودگی ، با آب کاملا سرد دوش گرفتیم . در آن هوای سرد اواخر اسفند سال 66 و در کردستان همیشه سرد ، شستشو با آب سرد نوعی خودکشی محسوب می شد . اما ما برای کم کردن عوارض وحشتناک مصدومیت شیمیایی این کار را پذیرفرتیم .
سوار اتوبوس ها که شدیم ، هنوز باورم نمی شد که زنده مانده ام و در حال برگشتن هستم . کوچکترین عضو گردان بودم . وقت رفتن به جبهه تنها فرزند ارشد و پسر خانواده بودم . با احساس تکلیف و شور آغاز جوانی به جبهه رفتم . خیلی زودتر از وقتش بزرگ شده بودم . در جبهه به اندازه ی همه ی جوانی ام بزرگ شدم . و به اندازه ی همه ی آن سال ها سلامتی ام را از دست دادم . وقت برگشتن هیچ اعتقادی نداشتم . جنگ برای من نه دفاع مقدس که تقدیس مرگ شده بود . هنوز با گذشت سال ها هرگز چشمان گریان و تاول زده ی دخترک کردی را که در جستجوی خانواده اش آواره ی کوه ها شده بود فراموش نکرده ام . هنوز ناله های زنی را که کودک سوخته اش را در آغوش داشت و از همه می خواست تا او را زنده کنند ، می شنوم . و هنوز مصدومیت تن و روانم را بدون دارو نمی توانم تحمل کنم .
آخرین تصویر آن روزها چهره ی پدر و مادرم بود که در پلیس راه منتظر رسیدن دردانه ی ِ خودشان بودند . دردانه ای که با خودش کوله باری از رنج و بیماری به ارمغان آورده بود .
_____________________________________________
انتظار
چشم های اش
دورتر از نگاه آفتاب
در انتطار فردا
شب را می پایید .
تلخ بود
فریاد شکسته ی ِ آخرین دانه ی ِ بادام
و سادگی ِ عصیان باران
با ضرب آهنگ آب
و شیروانی ِ سرد
شب
تنهاتر از ستاره ای است
که انتظار مرگ اش
طلوع خورشید بود ...

............................................................................. تا بعدی نو.
و سلام
امروز 2 روز بعد از بمباران شیمیایی حلبچه است ... سال 1366 ... 16 سالم بود که راهی جبهه شدم . در عملیات والفجر 10 حضور داشتم . گردان امام حسین ( ع ) و خط شکن . معنی این عبارت ، آن روزها برای بچه های جنگ روشن بود . یعنی امکان زنده و سالم بر گشتن چیزی حدود صفر می شد ... قبل از شروع عملیات ماسک ها را جمع کردن و لباس های باد گیر ضد ش م ر را گرفتند ... بهانه سبک شدن برای شب عملیات بود ... آن شب تاریک ماه کامل بود اما زیر ابرهای سیاه آخر اسفند ماه منطقه کردستان عراق پنهان شده بود ... گردان ما به دو گروه تقسیم شد ... ما جزو گروه اول بودیم و سر ستون ! این هم داستانی داشت ... ما _ یعنی من و 2 نفر دیگر _ داوطلبانه پذیرفتیم که سر ستون باشیم ... در حال دور زدن تپه بودیم که کمین عراقی ها که منتظر ما بودن روی سرمان خراب شدند ... گویا لشگر بدر که قرار بود از سلیمانیه عملیات را هم زمان آغاز کند ، چند دقیقه ای زودتر شروع کرده بود . ما خبر نداشتیم ... اما عراقی ها مطلع شده بودند و آماده بودند ... باران تیر و آر پی جی جهنمی را ساخت که برای لحظه ای همه را زمین گیر کرد ... اما یکی از فرمانده ها با فریاد یا زهرا و حمله بچه ها را به جلو کشید ... فتح تپه کمتر از نیم ساعت تمام شد ... پشت سرمان را که نگاه کردیم ، تازه متوجه شدیم که از روی میدان مین عبور کرده ایم ...! داشتیم مستقر می شدیم و اسرا هم در حال تسلیم شدن بودند که ناگهان صمد ( یکی از نیروهای کادر آن زمان سپاه ) که موج انفجار گیج اش کرده بود ، در حالی که نعره می کشید ، به سمت اسرا شروع به تیر اندازی کرد ... چند دقیقه ای طول کشید تا اسلحه را از دستش گرقتند ... اما همان مدت کوتاه هم کافی بود تا از 10 نفر اسیر باقی مانده در آن پایگاه ، فقط سه نفرشان زنده بمانند ! به هر حال صمد را گرفته و دستانش را بستند ...( این صمد بعد از جنگ کارهایی کرد که داستانش بماند برای روزی دیگر ) .
فردای آن روز به سمت حلبچه حرکت کردیم ... نزدیکی ها عصر و وقت تاریکی به پشت شهر رسیدیم ... هیچ کس نای حرکت نداشت ... چند شب بی خو ابی پشت سرهم توان همه را کم کرده بود .... خبر آوردند که گردان علی اصغر در بالای یک تپه ( که بعدها نام ش را تپه ی مرگ گذاشتند ) گرفتار قیچی عراقی ها شده و تار و مار شده اند ... شب بود هوا تاریک ... فرمانده گردان می دانست که بچه ها خسته هستند ... با صدایی آرام گفت هر کس داوطلب کمک به بچه ها و نفوذ به داخل حلبچه است اعلام کند ... سکوت عذاب آوری حاکم بود ... از هیچ کس صدایی بلند نشد ... با ترس و آرام دستم را بلند کردم ... یک جوان 16 ساله که هنوز موی صورتش کامل رشد نکرده می خواست قهرمان شود !... با این کار من بعضی ها هم جرئت به خرج دادند و شاید هم خجالت کشیدند و دستشان را بلند کردند . . . دسته ا ی 15 نفری تشکیل شد و با نیروهای کادر تعدادمان به 28 نفر رسید ... حرکت کردیم ... در آن شب ظلمانی که گاه با سوت خمپاره ای سکوت اش شکسته می شد به ستون یک حرکت کردیم ... وقتی به تپه ی مرگ رسیدیم ... قبل از ما نیروهای کمک رسیده و محاصره ی عراقی ها را شکسته بودند ... اما بچه های علی اصغر یا شهید شدند و یا مجروح ... روی تپه ای مشرف به شهر مستقر شدیم ... قرار شد تا سپیده زدن خورشید همان جا بمانیم ... بدون پتو و در آن سرمای سوزان آخر اسفند ، صدای باد و گاه به هم خوردن دندان های مان را فقط سفیر گلوله و یا صدای انفجاری می شکست ! صبح که رسید بی سیم زدند که بر گردیم ... شهر بدون مقاومت و با کمک خود اهالی فتح شد ... اما به فرمان فرماندهان به نیروهای ایران اجازه ی ورود به شهر داده نشد ... فقط تعدادی فیلم بردار و خبر نگار و نیروهای محدود اطلاعات عملیات اجازه ی ورود داشتند ... این هم برای ما عجیب بود و هم برای اهالی ... !
صبح با همان حال و خسته برگشتیم و بعد از یک روز کامل پیاده روی به روستای « رشاو» رسیدیم ... روستایی که نقطه ی رهایی شب عملیات بود ... صبح فردای آن روز شنیدیم که حلبچه را شیمیایی زده اند ... ما آماده ی این کار عراقی ها بودیم .. اما نمی دانم خود کردهای عراقی هم چنین سر انجامی را انتظار می کشیدند؟!
در حال استراحت بودیم و انتظار که ناگهان چند کرد در حالی که فریاد می زدند و کمک می خواستند از جاده ی مال روی منتهی به روستا به پایین سرازیر شدند ... و یکی از آن ها این کلمه را تکرار می کرد: کیمیایی ... کیمیایی ... کیمیایی ! ...